که می داند؟
که می داند که دراین شام تنهایی
چه غوغاها نهفته است؟
که می داند؟
که می داند در اندوه سکوت دردهای ناگهانی
چه نجواها نگفته است؟
که می داند در این شبها
که جز آوای کور جیرجیرکها
هم آوازی ندارم
که جز جغد درخت پیر این خانه
دمسازی ندارم
دو چشمانم زهجرانت نخفته است.
چه زیبا گشته امسال این بهارم
چرا ؟ چون هست یارم در کنارم
چه لبریزم من از جام لب یار
چه سرمستم چه شاد و بیقرارم
پس از عمری که شبها تا سپیده
گذشت روزها را می شمارم
خدای عاشقان را شکر گویم
کنون دیگر سرآمد انتظارم
دگر از آن سیاهی ها اثر نیست
کجا رفته است آن شبهای تارم؟
به مهتابم نیازی نیست دیگر
که شبها ماه را در خانه دارم
شنیدم صبحدم خورشید می گفت
من از رخسار یارت شرمسارم
بسوزانم تو ای برتر ز خورشید
چو خاکستر بکن این روزگارم
به یاد خاطرات دور بگذار
به روی شانه هایت سرگذارم
قسم بر شبنم گلبرگهایت
قسم بر چشمهای اشکبارم
گلی را بعد از این در باغ دنیا
نبویم جز گل روی نگارم
ای یادگار روزهای آشنایی
ای دلنشین چون آرزوهای طلایی
ای گمشده٬ ای رفته از کاشانه ء من
ای آنکه گفتی با منی٬ حالا کجایی؟
ای نغمه ساز زندگی٬ ای شعر فریاد
اکنون چرا خاموش و سرد و بی صدایی؟
رفتی بدان با خود تو بردی قبله ام را
دیگر کدامین سو برم دست دعایی؟
گفتی که باشم کافر زلف سیاهت
اما ندانستی برایم چون خدایی
قیر سیاهی بام دنیا را گرفته
دیگر نمی بینم اثر از روشنایی
چون آن ستاره روشن و دنباله داری
آیا شود یکبار دیگر هم بر آیی ؟
آیا شود بر آسمان تیره ء دل
آری ٬ فقط یکبار دیگر رخ نمایی ؟
فریادها دارم به لب من از فراقت
بس شکوه ها دارم به دل از این جدایی
سر باز کرده زخم هجران از غم تو
مرهم نمی خواهم که خود عین شفایی
دو چشمت آسمانی رنگ چشمم بال و پر دارد
بجز آن آسمان چشمان من جایی مگر دارد
دو چشمانم چو شب همرنگ تنهایی و تاریکی
دو چشمان تو در شبهای من رنگ سحر دارد
دو چشمان تو همرنگ است با دریای خوبیها
که عاشق سهم از آن دریا همین چشمان تر دارد
دو چشمت شهر رویاها دو چشمم عازمش اما
قدم بگذاشتن در شهر چشمانت خطر دارد
نگاهت مهر خورشیدی نگاهم ابر بارانزا
نگاهم کن ببارم بارش باران ثمر دارد
من از این پنجره رنگین کمان عشق می بینم
دو چشمان تو در چشمان من رنگی دگر دارد
قدم بگذار بر چشمم به مهمانی بیا امشب
دو چشمانت به این زودی چرا قصد سفر دارد؟
